سیاوش اوستا
آخه مرد صبح شد مگه فردا نمیخوای بری سر کار
من میخوام برم سر کار تو که نمیخوای بری سر کار!
زن: برای تو میگم که سر کار هی چرت میزنی و خوابت میاد
مرد: عجب پس دل خانم به حال ما میسوزه؟
زن: چه جور هم!
اکنون مرد کتابش را تمام کرده خمیازه میکشد و مشتهایش را به سینه میکوبد و به سوی رختخواب میرود و در کنار همسر میخوابد!
صبح زود...!
زن: مرد بلند شو صبحونتو بخور که کارت دیر شده!
مرد بعد از کلی تقلا بلند شده بعد از شستن دست و صورت به طرف میز میرود
زن کتاب روی میز را گرفته و میگوید: چت بود دیشب عزیزم؟
مرد: هیچی چیزی نبود کتاب میخوندم! و کتابی که در دست زن بود را نشان میدهد!
زن: میدانم افسانه افسانه ها! رو میخوندی اما من از گریه دیشب میگم توی خواب گریه میکردی؟
مرد: چطور؟ گریه (مرد کمی فکر میکند)
زن: آره عزیزم چت بود خواب بد دیده بودی؟
آره خدا رو خواب دیدم!
زن: خدا چطور؟ مگه خدا چیجوریه که تو خواب تو بیاد؟
مرد: حالا که اومد عجب خدای خوبی بود! ازش خوشم اومد!
زن:چطور؟
مرد:آخه نمیدونی در چه هیبتی اومد یک جوان زیبا و خوشگل!
زن: خوب با هم صحبت هم کردید؟
مردآره عزیزم، چون با هم صحبت کردیم من گریه هم کردم. آخه توی خواب دیدم که خدا یه گوشه ای غریب و تنها نشسته و داره گریه میکنه. جلوش زانو زدم و گفتم خدا جان فدایت شوم . درود بر تو. چیه؟ چرا داری گریه میکنی؟ خدا سرش و کمی بلند کرد ، چهره ای مثل ماه زیبا و مهربان و دلربا تا صورتش رو دیدم دلم باغ باغ وا شد؟
بهم گفت: اگه گریه نکنم چیکار کنم!
گفتم آخه خدا جون تو چرا گریه میکنی؟ تو که خدای بزرگی ، توانایی ، جباری ، مکاری ، قادری ، قاسمی ، عظیمی و ...
ناگهان صدای گریه اش بالاتر رفت و گفت: بیا اینم از این. با این حرفهای تو و با کارهای اونا اگه من گریه نکنم چیکار کنم. تو مگه الان اون کتاب رو نمیخوندی؟
مرد: کدوم کتاب رو؟
خدا: همون کتاب که موقع خوندنش ده بار با زنت دعوا کردی؟
مرد: آهان چرا همین نمایشنامه رو میگی؟ افسانه افسانه ها.
خدا: آره همونو میگم ندیدی در تاریخ از دیروز تا به امروز با من چه کرده اند؟ بنام من چه کارها که نکردند به یاد من چه خانه ها که نساختند نگاه کن من محتاج خانه و معبدم؟ نمیبینی در تاریخ با من چه کردند؟
مرد: آره خدا جون راست میگی چه ها که به نام تو نمیکنند پس اینطرف درست نوشته این افسانه افسانها.
خدا: ای وای هنوز اونهایی که تو خوندی ذره ای است از درد های من و از نیرنگها و حیله های مردم بنام من...
مرد: خب خدا جون این که کاری نداره همه اینارو تکذیب کن سخنرانی کن و مردم رو روشن کن دیگه لازم نیست این همه حرف و حدیث باشه یه بار بیا سخنرانی کن تکلیف مردم و روشن کن اینجوری همه به یه دین در میان و تموم مشکلات هم حل میشه؟
خدا: چه جوری؟ من با اینهمه اقتدارو شوکت و عظمت و برو بیا یک منبر برای سخنرانی ندارم که به این شارلاتانها بگم بابا بسه دست از موی فرفری من بردارید. تا کی میخواهید برای من بیچاره که تمامی هستی از آن من است خانه بسازید و چون خر عصاری دور آن بگردید تا کی میخواهید آدم و حیوان را به نام من برای رضای من قتل عام کنید و تا کی میخواهید دنیا را بچاپید و به نام من از رنج بینوایان کاخها و مناره ها بسازید... و تازه مگر نمیدونی من که خودم معبدی ندارم خانه ای ندارم هر چه معبد و خانه به نام منه متولی و نگهبان داره و اگر شبی هم بخواهم وارد یکی از خانه های خودم بشم متولی و نگهبانها مرا راه نخواهند داد خلاصه من اگر با همین قیافه بخواهم بیام تو خونه هایی که انسانها برام ساختن مطمئنا اونایی که از خونه های من پول در میارن منو میکشن و یا میگن خائن دروغگو کافر ملحد!
مرد: واقعا راست میگی خدا جون عجب بدبختی داری تو! وضع تو رو هم خیلی خراب کرده اند این روحانیون!
خدا گریه اش را دوباره شروع کرده و میگوید حالا فهمیدی من برای چی زار زار میگریم
منم که بغض گلویم را گرفته بود بغضم را شکسته و دست در گردن خدا انداخته و شروع کردیم زار زار گریه کردن! بعد بهش گفتم:
خدا جان قربانت برم تو چه خوب و مهربانی ، لطیف و بخشنده ای و چه خوب است که منم برای تو گریه کنم. ای خدا نمیدونی تا حالا فکر میکردم تو فقط گردن میزنی و واسه قبرما انسانها مار و عقرب پرورش میدی. فکر میکردم هزاران فرشته تو از صبح تا شب واسه جهنم هیزم جمع میکنن. همش فکر میکردم چیجوری پول جمع کنم از خوراک خونواده ام بزنم تا بتونم برم دور خونه تو بگردم و بعدش بیام واسه فک و فامیل تعریف کنم ای خدای بزرگ سپاس گزار تو ام تو خیلی خوبی!
همینجور که گریه میکردم خدا رو فراموش کردم و خواب از فکرم خارج شد و صبح شد.
چند روز بعد از این ماجرا یک روز تعطیل (خواب دوم!)
یک روز تعطیل که همه خانواده در آرامش و آسایش کامل در خواب ناز بودیم خوابی دیگر دیدم صحنه و دکور برایم آشنا بود! احساس کردم دارم دنباله یه خواب قدیمی رو میبینم کسی در آغوشم بود و هر دو پایان یک دوره طولانی گریستن را میگزراندیم آنکس که قبل از من گریستن را آغاز کرده بود برخواست و اشکهایش را پاک کرد و دستی بر شانه من زد و گفت:
بلند شو ! بلند شو!
من مشغول گریه کردن خودم بودم و به او اعتنایی نکردم!
اوستا پاشو باید یه کار جدی بکنیم!
من مات و مبهوت به او نگریستم و گفتم:
خداوند توانا قربان آن قد و قامتت بشوم من اوستا نیستم من بستور تبرستانی هستم تازه اگه احساس رفاقت میکنی میتونی بگی بستور!
خداوند که اخمهایش را در هم کرده بود و انگاری عصبانی شده بود به زور لبخندی زد و گفت:
میبینی؟ این انسان است! مگر من خدای تو نیستم! چطور برای خرید پیراهن همسرتان به حرفش گوش میکنید اما با حرف من مخالفت میکنید من میخواهم تو را اوستا بنامم همین که هست!
خداوند مهربان بستور هم نام خوبی است اسم پسر یکی از سپهسالاران سپاه پارسیان است که با سن کمش پهلوان و سپه سالار سپاه ماد را شکست داد و باعث شد تا پارس و ماد یکی شود. مگر کتابش را نخواندی اسم کتابش هست بستور نوشته مهرداد بهار نقاشی کتابشم از نیکزاد نجومی است. تازه خدا اگه اسمم رو بزاری اوستا همه فکر میکنن من زرتشتی شدم و اسم پیامبر زرتشتی ها رو گزاشتم رو خودم!
خداوند حرف مرا قطع کرد و گفت:
فرزند عزیزم اوستا نامی است ایرانی که قبل از زرتشت هم وجود داشته است مگر شما ایرانیان نامهایتان ایرانی نیست برای چه این حرف را میزنی! تو اوستای خودم هستی والسلام.
خدا جون تو خودت منو اوستا نام میگزاری اونوقت میگی والسلام لا اقل بگو پایان.
خداوند حرف مرا قطع مینماید :
آری با ایرانی باید ایرانی حرف زد هر چند این ایرانی عربی هم بلد باشد.
خداوند خمیازه میکشد و دو بار دور خودش میچرخد ، دستهایش را باز نموده مشتهایش را گره نموده به من نزدیک میشود! من هم نزدیک بود از ترس زهره ترک شوم که خداوند با مشتهای گره کرده مانند بوکسورهای حرفه ای به نرمی به شانه هایم میزند. البته زدنی که انگار پدری مهربان فرزندش را نوازش میکند و دو سه بار به هوا میپرد و میگوید:
بسیار خوب. بیا جلو ببینم! باید به اصل کار بپردازیم! آماده هستی؟
بستگی داره اصل کار چی باشه خدا جون؟
خوب یافتن راه حل مشکل من. باید چاره ای جست؟
خدایا چطور شد بعد از هزار ها و قرنها حال به فکر افتادی
این فکر را تو در ذهن من انداختی و چه فکر بکری؟
از کجا آغاز کنیم خدا جون؟ من آخه چیکاره ام ؟نکنه میخوای یه پیامبر دیگه به 124000 پیامبرت اضافه کنی ؟ جون من دور من و خط بکش؟
خدا با عصبانیت گفت:
چه پیامبری؟ کدام صد و بیست و چهار هزار نفر؟ این ارقام را از کجا آوردی؟
خدایا این عددی است که خودت درست کردی و خودت فرستادی؟
کجا من کسی را فرستادم؟کی؟ با چی؟ برای چی؟ اصلا مگر با عقل جور در میاد؟124000 پیامبر!
خدا جون بابا من خودم از بزرگای دین شنیدم تو آخرین کتابتم نوشتن که اولینش حضرت آدم بود و شش هزار سال پیش در صحرای سینا زندگی میکرده است؟ دیگر خودت که دروغ نمیگی خدا جون؟ آخرینشم محمد که تو کتابش نوشته اینارو؟
محمد دیگه کیه؟ کتاب دیگه چیه؟ مگه من چلاغم؟ یا مگه با انسانهام دشمنم؟ خودم زبون! دارم اگه بخوام مردم رو راهنمایی کنم خودم میام بهشون میگم چیکار کنن. یا خودم کتاب مینویسم! بعدشم اگه هر کدوم از این رئسهای قبیله یک سال هم عمر کرده باشه میشود 124000 سال چطوری اولیش 6000 سال پیش زندگی کرده؟ من نمیدونم من چیجوری تو کتابام نوشتم 6000 سال یعنی میخوای بگی خدا بیسواده؟ اگه یه بچه بشینه حساب کنه میفهمه که هر کسی توی کتابش اینو نوشته غلط بزرگی کرده!
چه طوری این آدم که ادعای پیامبری میکنه یه همچین حساب کتاب ساده ای رو بلد نیست!
ای بابا عجب غلطی کردیم خدا جون من نوکرتم! من غلط کردم با هر کی که این چرندیات و نوشته! تو رو جان بچه ات منو ببخش!
در همین لحظه با نفسهای خدا دهنم قفل میشود!
خداوند مات و مبهوت نگاهی به من میکند و میگوید: وایستا ببینم جان بچه من!!! کدام بچه!!! میبینم که تو زمین کتاب دارم ، پیامبر دارم ، بچه دارم دیگه چی جریان این بچه دیگه چیه؟
همان جوان رعنا و نازنینی که برای نجات جهان فرستادی و تمامی گناهان انسانها را بر دوش خود کشید و اومد تو آسمون پیش تو! همون که بیماران کر و کور و شل رو شفا میداد و دختران مرده را با بوسه ای در لبانشون شفا میداد. چطور یادت نیست تمام دنیا دارن اونو میپرستن و واسه شفا گرفتن میرن به اورشلیم! همونی که قراره یه روزی ظهور کنه و بیاد تموم انسانها رو ببره بهشت!
بهشت دیگه کجاست ؟ کدوم جوون! شفا چیه! آسمون کجاست! گناهای هر کسی به خودش ربط داره این چیجوری به دوش کشیده! که ما هم خبر نداریم؟ ظهور چیه نکنه مهدی رو میگی که میخواد ظهور کنه!
نه خدا جون مسیح رو میگم! ای بابا بازم گند زدم! راست میگی خدا جون چند نفر قصد دارن ظهور کنن مهدی! مسیح! موسی! جعفر! موسی! و...
نکنه ! آهان! اون جوان خوش تیپ را میگویی که قبل از اینکه بگه پسر منه اومد ایران و مصر و هند و کشمیر رو گشته بود و مثل زرتشت پزشکی رو از ایرانیا یاد گرفته بود و رفته بود به اسرائیل که آن زمان قرنها از تمدن دور بودن و تو دهاتهای کثیف زندگی میکردن! که اونم همونجا بیماران غشی رو مداوا میکرد! مردم فکر میکردند اونا مردن بلکه فقط غش کرده بودن اونم با یه بوسه بر لبانشون اونا رو شفا میداد! نکنه اونو میگی!
اینجا داشتم ضایه میشدم پس سریع حرفشو عوض کردم و گفتم:
خداوندا میشه بپرسم چیجوری با مادر مسیح ازدواج کردی؟ چطور شد میان اینهمه دختران خوشگل ایرانی ، رومی ، فلسطینی ، بلغاری و... توی صحرا ها گشتی و یک دختر یتیم صحرا گردی را به نکاح خود درآوردی که مسیحیا میگن خیلی هم خوشگل بوده؟
خدا باز زار زار گریه میکند و میگوید من به کی پناه ببرم کدام همسر؟ ببینم چطور میشود که شما در اسلام میگویید خدا یکی است نه زاده شده و نه زاده کسی رو و در دین مسیح منرا دارای همسر و فرزند میدانید؟ آخه اگه کمی فکر کنید؟ بابا این چیزا رو دیگه نگو؟ چرا با چشم بسته هر چیزی رو قبول میکنید!
من پشیمون میشم و خدا رو در آغوش میگیرم و اونم انگار پسرش رو در آغوش گرفته باشد زود اشکهایش را پاک میکند.
خدا جون این که اشکالی نداره تازه ما یکی رو داریم که ادعا میکنه خدا بهش گفته با یه دختر 8 ساله ازدواج کنه ؟
شوخی بس است اوستا باید کار را جدی دنبال کنیم.
خدا جون کار هر چه جدی باشد من حاضرنیستم پیامبر باشم مگه نمیبینی که اینا به اسم تو چه کارایی که نمیکنن؟ یکی تو رو دارای همسر کرده اون یکی به اسم تو زن میگیره و میره جنگ و آدم میکشه اون یکی طاووس و زنده میکنه یکی هم از تو کوه شتر در میاره و ...
راستی خدا جون میخوای معجزه منو چی اعلام کنی حتمی وبلاگ نویسی رو معجزه من میکنی؟
چه معجزه ای ؟ چه وبلاگی؟
اون قدیما بود که کتاب و نوشتن معجزه بود؟ و پیامبری چهل ساله قومی وحشی و پا برهنه و جنگجو را بر نیمی از جهان متمدن چیره ساخت و فرهنگ و زبان میلیونها انسان بیگناه را تغیر داد و میلیونها نفر را به دست قوم وحشی اش کشت؟ دختران و زنان را به بردگی برد و با زور شمشیر و نیزه دینش را تا اروپا برد ؟
فرزندم حال وقت این حرفها نیست برگردیم به اصل مطلب قرار بود کمکم کنی؟
خدا جون از اینکه ما رو قبول داری سپاسگزارم اما اینجور که تو میگویی اگر بخواهی با مردم صحبت کنی مردم تو را به فرمان دکانداران دین تیکه تیکه خواهند نمود؟
چطور؟
آخر خدا جان تو همه چیز را منکر میشوی در صورتی که نمایندگان پیامبران پیشین تو آلان دکانها و دستگاههایی در سراسر جهان به نامهای تو دارند و حرفهای تو به کارشان لطمه میزند!
چه میشود کرد من باید در آستانه قرن بیست و یکم یه جوری با مردم حرف بزنم شاید انسان شدند و انسانیت رو رعایت کردن! تو که میگی 124000 پیامبر اومده نتونسته مردم رو انسان کنه لا اقل شاید حرفهای من این کا رو کرد؟
خدا جون تو که ما رو میگی اوستا لا اقل قرن رو هم بگو هفتاد و یکم تا ایرانی باشه؟
آره راست میگویی قرن هفتاد و یکم بهتر است.
راستی خدا جون رادیو بهترین چیزه؟
چی رادیو نه رادیو اکتیو میزنه همه مردم و میکشه
نخیر رادیو بدون اکتیو امکانی است برای سخن گفتن اینجوری مردم صدای تو را میشنوند؟
اوه این عجب چیزی است توسط کدام پیامبر من آورده شده است؟
نخیر این بیچاره اصلا خودشو پیامبر معرفی نکرد!
چطور پس ادعای خدایی کرده؟
اصلا از این ادعاها نکرده حتی خیلی ها نمیدونن اسمش چیه.
خاک بر سر شما مردم معجزه همین است. رادیو...! اگر کسی را برای پیامبری میخواهید همین سازنده رادیو!
به! کجایی خدا جون! مگر خبر نداری که حتی سازنده خورشید زمینی را هم کسی پیامبر نخواند!
خورشید زمینی چیه؟ آفریننده خورشید که منم؟
بله ولی نیرویی هست که از آن برق بیرون می آورند خورشید روشنایی روزهای مردم زمینه و برق روشنایی شبهای مردمه!
خوب این را میتوان پیامبر کرد لا اقل سواد داشته
خیر این بابا هم ادعا نداشته!
چه کار بدی کرده این بابا میتوانست ادعای پیامبری کند من که دوستش دارم!
خدا جان اینا سرشان با علم و فن آوری گرم بوده نه با مردم اگر با عوام سر و کار داشتند میتوانستند سرشان کلاه بزارن!
اوستا جان اکنون لازم نیست به منبر بروی هنوز هیچی نشده ادا و اطفال پیامبرا رو در میاری! ببینم این آقایان چیزی نساختند که بتوانیم در آن سخن بگوییم و بعدش مردم ما رو ببینند ؟
به به عجب چیزی گفتی خدا جون! تلوزیون
این دیگه چیه حتمی سازنده این ادعا کرده پیامبره؟
نه خدا جان اینم ادعا نکرده
در اینجا خدا باز هم نشست و گریه کرد و گفت:
ای کاش این آدمها ادعای پیامبری مرا میکردند. لا اقل خوشهال بودم که پیامبرانم مخترع و عالمند و واسه پرستیژ من خوبه! نه یه مشت بیسواد! باز صد رحمت به پیامبر شما ایرانیا که یه کمی از پزشکی و علوم کشاورزی سرش میشد!
واسه اینکه بتونم خیال خدا رو آسوده کنم گفتم: خدا جون دروران پیامبری و پیغمبری تموم شده چون دیگه مردم جاهل نیستن چون اونموقع مردم آدمای بدی بودن تو پیامبر میفرستادی ولی چون حالا خوب شدن دیگه تو پیامبر نمیفرستی! حالا پیروان هر دینی منتظر ظهور پیامبراشون هستن!
خلاصه این بحث ها ادامه داشت تا اینکه:
بعد از مدتی ماهواره خدا راه افتاد و قرار شد ابتدا از کرات دیگه برنامه پخش کنیم و میان آن تبلیغات بزاریم که: مردم خدا مهربونه! خدا شما رو دوست داره! خدا با شما گریه میکنه! خدا با شما میخنده! خدا یعنی محبت! خدا قاتل نیست! خدا نگفته کسی رو بکشید! خدا جهنم و بهشت نداره! و...
بعد از اینکه کلی کارمون گرفت و خدا هم حسابی سر کیف اومد قرار شد با هم بریم سراسر دنیا رو بگردیم تا ببینیم اصلا مردم دینها و سرزمینهای مختلف چیجوری هستن؟
وقتی خواستیم بریم خدا خیلی خوشهال بود آخه اولین بار بود میخواست بره میون جمعیت!
حال ادامه ماجرا:
چهل روز مونده بود به شب یلدا و خدا جون با سفینه فضانوری که به اندازه یه اتوموبیل کوچک بود به من گفت: خب پاشو بریم یه گشتی بزنیم و کره زمین و بگردیم
خدا جون سفر را از کجا شروع میکنی
چون تو آدم خیلی وطن پرست و ایراندوستی هستی از سرزمین تو آغاز میکنیم
من که کم کم داشتم به این خدا شک میکردم. خدائیکه اینقدر با صفا و مهر و احساس است.نسبت به یک چیزایی حساسیت دارد. مثلا نام من که مرا اوستا میخواند! حال چرا اوستا چرا میخواهد از ایران آغاز کند! چرا از مکه مدینه قاهره بیت المقدس و... شروع نمیکند چرا از کشورهای اروپایی و غیره شروع نمیکند! شک بدی نداشتم فکر میکردم شاید این خدا هم ایرانی باشد!
همینطور که در فکر بودم خدا مرا صدا زد بجنب که داره دیرمون میشه
پریدم تو سفینه در یک چشم به هم زدن دماوند رو دیدم و اشک از چشمانم سرازیر شد.
میدانم برای چی گریه میکنی اما ببین قامت دماوند هنوز هم برافراشته است.
آری خدا جون ولی برای مردم کشورم دیگر چیزی نمانده که به آن بنازند!
به قم رسیدیم شهر آخوندهای پرفسور! ناگهان خدا ترمز سختی گرفت اگر کمر بند خودم را نبسته بودم داغون میشدم گفتم:
خداجون چرا ایستادی اینجا قمه تا حالم بهم نخورد راه بیفت
هیس ساکت شو مگه نمیبینی دارن صدام میزنن! ایستادم ببینم کیه چی میخواد!
اکران کوچک سفینه خدا روشن شد و مرتب مساجد و تکیه ها و چادرها و سالنها رو نشان میداد که مردم در آنجا بودند و آه و ناله میکردند.
خداوند به من ماموریت داد تا چند پایگاه را کنترل کنم تا بداند این انسانها برای چه دارند گریه میکنند!
گفتم خدایا الان در ایران عاشوراست و مردم سرگرم عزاداری هستند.
به خداوند گفتم : اینها برای کشته شدن امام حسین و فرا رسیدن عاشورا گریه میکنند و به قاتلین وی نفرین میکنند و از تو میخواهند که مجرمین را در آتش جهنم بسوزانی!
چی! مگه من شکنجه گرم! در کدام شکنجه گاه و آتش اینارو بسوزانم! مگر دنیا قاضی نداره که من باید بدون محاکمه و همینجوری یه عده ای رو بکشم ! اصلا شاید اینی رو کشتن حقش بوده من که نمیشناسمش!
ای خدا پس با قاتلین چه میکنی! پس جهنمو برای چی ساختی؟
چه جهنمی؟ مگر من بنا یا ساختمان سازم ؟با قاتلین چه میدانم چه میکنم؟ باید یک گروه پژوهش تشکیل بدهیم تا در مورد قتلها تحقیق کنند من تا جرم کسی محرض نشده نمیتونم کاری کنم!
خدا جون احتیاج به دستگیری نیست چون قاتلین خیلی وقته مردن
مگر قتل کی اتفاق افتاده
هزارو هشصدو فلان سال پیش
عجب زمانه ای است با این همه امکانات چطور است که اخبار اینقدر دیر به ایران میرسد آیا یکمیلیارد مسلمان دنیا همه برای امام حسین گریه میکنند!
خیر خدا جون فقط ما یرانی ها و شیعیان هستیم که گریه میکنیم! بقیه اونو خلیفه میدونن و جنگ بین دو خلیفه رو مثل جنگ دو شاه میدونن!
عجب !!!
پس از کمی اندیشیدن گفت آهان حسین را میگویی؟ همان جوانی که در پی دعوت مردم برای گرفتن قدرت سیاسی راهی کوفه شد! اما دائی و پسر عمو و دیگر خویشاوندش به جنگ با او برخواستن و با همان مردم کوفه سرش را بریدند که آن زمان سر بریدن رسم بود! در هر جنگی سر میبریدن! بعدشم پسر عمو سر پسر عمو رو برید! حالا شما ایرانی ها که اینقدر زد تازی هستید چرا برای کسی که بدست فامیلش کشته شده سینما راه می اندازید؟ و کشته های خودتان را چون میترا، زرتشت، مانی، مزدک، بابک، و دیگران را فراموش کردید!
خداوند گوشی دکتری اش را در آورده به گوشش گذاشته و روی تلوزیون کوچک سفینه میگزاردو روی سر یک زن که در حال گریه بود می آورد!
هی اوستا میدانی برای چی این خانم گریه میکند
نه
گوش کن
خدا جون شوهرم منو دیشب کتک زد اقدس اینا ماشین خریدن دماغ دخترم ام کلثوم رو با کدوم پول عمل کنیم و...
سپس روی یک خانم دیگر فیکس کرد و گفت: اینم از دست پدر و مادرش شاکی است که اجازه ندادن با دوست پسراش بره سینما!
بالاخره روی هر کسی فیکس میکرد آن شخص درد پولی و خانوادگی ... داشت
اوستا ، عجب هموطنای شیطون و زرنگی داری؟ بیچاره حسین را سالهاست کشته اند ولی هموطنای تو به خاطر بدبختی های خودشون میزنن تو سرو کول هم! راستی کی به اینا گفته باید واسه امام حسین با زنجیر بزنن تو سرو کولشون و با دست بزنن تو سینه هاشونبا این کار چه سودی میبرن؟
بازم کم اوردم و هیچ جوابی نداشتم! واقعا چرا این کا رو میکنیم؟
خیلی زدو احساس کردم خداوند از سفر بر ایران خرسند نیست. خصوصا زمانی که ترمز های ناگهانی میزد و توقف میکرد. بر فراز شهر کرمان بودیم که ترمز گرفت . در میدان شهر مردان و زنان بسیاری در حال پرتاب سنگ به طرف زنی بودند که فقط سر پر خون و آش و لاشش مشخص بود.
با خود گفتم الان است که خدا از این عمل خوشهال بشود و بگوید آفرین بر این مردم که به دستورات قرآن عمل میکنند.
خداوند زیر چشمی به من نگاهی کرد و گفت چرا میخندی
خوشهالم از اینکه خرسندید
چه خرسندی ستمدیده تر از من خرسندی دیده بودی؟
چطور خدا جون؟ آن زن بینوا را برای اجرای دستورات تو دارن سنگسار میکنند! چون خلاف فرمان تو عمل کرده است.
چه فرمانی! چه رضایتی! سنگسار یعنی چی؟ مگر من شکنجه گرم که چنین فرمانی بدهم؟
ببینم این سیاه سیا ها چیست ؟ پنگوین که نیستند!
خدایا اینان زنان مه روی ، و دختران فرشته سرزمین من هستند؟
خوب چرا توی پارچه های سیاه مخفی شده اند؟ معمولا مرده ها را در پارچه های سفید کفن میکنید! اما اینان همگی زنده هستند و در حال جنب و جوش!
این همان چادری است که دستور دادی تا بپوشند تا زیبایی هایشان دیده نشود!
من! کی ؟ کجا؟ من چنین دستوری ندادم که زیبارویان زیبائیشان را بپوشانند این مردم غیرتی برای مخفی کردن نوامیس خودشان میگویند من دستور چادر دادم! مگر شماها به دختران و زنانتان یا به خودتان شک دارید که خودتان را مخفی میکنید! من نمیدانم شماها فکر نمیکنید که این چه خدایی است در کار دختران دخالت میکند به یک نماینده میگوید زن بگیر به یکی میگوید نگیر دختران یک قوم رو چادر بر سر میکند یک قوم دیگر را آزاد میزارد به یک پیامبر کتاب میدهد به یکی دیگه معجزه میدهد ؟
عجب حرف حسابی میزنی خدا جون. قربان توبشم تو با این روشنفکریهات. شب یلدا چی میشود میترا دوباره زنده شود و اوستا بار دیگر پایدار!
شب یلدا دیگر چیست!
شبی که میخواهی به طور مستقیم با مردم حرف بزنی!
در مشهد ناگهان نزدیک بود با یک کوه طلا برخورد کنیم!
این آتشکده کجاست که هنوز آتشش پابرجاست!
خدایا این گنبدی از طلا است که متعلق به یکی از امامان توست!
امامان من! آخرین باری که اینگونه چیزها را دیدم نامش آتشکده بود!
به فکر فرو رفتم.
خداوند دستی به پشتم زدو گفت:
آن آتشکده ها در اصل به دست ایرانیها ساخته شد و یکی از این آتش کده ها نامش شد کعبه!
خدا جان یعنی کعبه را هم ما ساختیم!
اون قدیما که میخواستید از دریای سرخ عبور کنید در مکه آتشکده ای ساختید برای نیایش که اسمش کیوان بوده است! چطور نمیدانی در کتابهای بسیار قدیمی یونانی، ایرانی ، عربی و ... نوشته شده است. تازه شبیه آن در نقش رستم وجود دارد .
من در فکر بودم و خدا مرا در حال خود رها کرد.
خدا که میدونست من در فکرم مرا به حال خود نهاد و آرام و بی سخن سفینه اش را هدایت نمود. اما من ول کن نبودم و به اشتباه کردن خداوند برگشتم.
چرا از آفریدن ما انسانها پشیمانی؟
مگر تو تاریخ نخوانده ای؟ تو که تاریخ نگاری باید بهتر بدانی که با انسانها و با من بد بخت چه کرده و میکنند، تازه این تا دیروز و امروزتان هم نیست، میلیونها سال است که بدینسانید.
پس با این حساب خدا جون چرا پیش از آفریدن ما خوب فکر نکردی؟
هوایی شدم گفتم یه چیزی بسازم که مثل خودم سازنده و آفریننده باشد.
اما دیدی که چه از آب در آمد.
راستی ما را آزاد آفریدی؟یعنی هیچ نظارتی بر ما نداری؟
من شما را به راه خودتان رها کرده ام.چون مغزهای شما به گونه ای برنامه ریزی شده که بتوانید خلاقیت و آفرینندگی داشته باشید.پس باید آزاد باشید و در زمان بدبختیهایتان نباید بیایید یقه مرا بگیرید،وقتی خوش هستید مرا نمیشناسید ولی وقتی کوچکترین ناراحتی برایتان پیش می آید مرا ناسزا میگویید این در حالی است که من شما را آزاد و رها آفریده ام تا مشکلاتتان را با کمک دوستان و دیگر انسانهای همیارتان حل و فصل نمایید اما شما انسانها با مشکلاتتان یکجا مینشینید و کاسه چه کنم چه کنم به دست میگیرید.
بعد این حرفهای خدا در مورد آزادی فکری انسانها پیش خودم فکر کردم که پس این شیطان رو واسه چی آفریده خدا؟
رو کردم به خدا و گفتم خدا جون میشه یه کمی از این شیطان بگی؟
این شیطان دیگه کیه که درست کردی و سر راه ما گذاشتی که ما رو گمراه کنه و به جهنم و آتشی که قبول نداری ببره؟
شیطان؟ آیا این هم یکی از همان 124000 پیغمبر است؟
نخیر شیطان همان ابلیس است همانی که تو درستش کردی که بیاید سر راه ما بنشیند و ما را وسوسه کند به کارهای بد، تا تو از ما دلگیر و دلخور شوی و در آتش قهرت بسوزانی!...
بله!!! مگر آزار دارم که انسان به این زیبایی را خلق کنم و بعد آنرا در آتش بسوزانم شماها هر گاه نیاز به کمک من دارید باید مرا صادقانه بخوانید تا به کمک شما بیایم زمانی که خداوند را صادقانه و از روی خلوص نیت بخوانید به سراغ شما خواهم آمد و راه حلی برایتان میگذارم تا مشکلاتتان حل و فصل گردد.
با گفتن این سخنها خداوند زار زار گریه میکند از آن گریه ها که دل انسان میسوزد
او را در آغوش میگیرم و میگویم:
پوزش میخواهم که تو را ناراحت کردم،واقعا جای آن جوان که خود را فرزند خدا خواند خالیست. او هم حرفهای تو را میزد گفته بود که آمده است گناهان انسانها را بر دوش بکشد اما هیچ کس حرفهای او را نفهمید و گوش نکرد.
غرق در همین افکار بودم که دیدم خداوند شروع کرد به رقصیدن و دست مرا نیز گرفت هر چه گفتم من رقص نمیدانم اما گویی که خداوند دیگر نمیشنود میرقصید و مرا هم میرقصاند خداوند میخواند و میرقصید و من هم در فکر خود بودم که ناگهان خداوند ایستاد و گویی به چیزی گوش میدهد گوشش را تیز کرد:
خدا جان خبری است
آره توطئه ای در حال تکوین است
خدا بخیر کند،علیه من،بخاطر رقصیدن و می خوردن
پدر سوخته تو کیستی که علیه تو باشد،علیه من!با من هم که هستی جلوی آن زبونتو نمیتونی بگیری؟تازه چرا برای رقصیدن و می خوردن،همه آن پیامبرانی که میشناسی و نمیشناسی هم میرقصیدن و هم می میخوردند، حالا بگزریم که وعده دختر باکره و پسران جوان هم میدادند و از سوئی مگر از قول حکیم ابو علی سینا ننوشتی که شراب چه محاسنی دارد ؟
همین شربتی که پزشکان به کودکان میدهند از شراب ساخته میشود... حالا این حرفها را بگذار کنار و بیا برای توطئه فکری بکنیم.
کی میتواند بر علیه خداوند توطئه بکند؟
همانهایی که قرنهاست این کار را کرده اند و مرا به این حال و روز در آورده اند.
چه کسانی پیامبران؟
نه آنها که سالهاست مرده اند! سخنگویان و جانشینان آنها که با نام و یاد آنها نان میخورند و قدرت در دست دارند.
که همه اینها از قرار سخنگویان جنابعالی هستند.
مگر من کر و لالم و یا زبان ندارم که سخنگو داشته باشم اینها همه سپاهیان اهریمنندکه خودشون رو به عنوان جانشین و نماینده من جا زدن اینها میدونن من وقت سرخواراندن هم ندارم از گرفتاری من سوء استفاده کرده و تقریبا رهبری این کره خاکی رو از دست من در آورده اند
خدا جون از توطئه بگو جریان چیه?
خدا جون از توطئه بگو جریان چیست
جریان یک کنفرانس بزرگ جهانی است با حضور تمامی رهبران و ادیان
کی کجا؟کدوم رهبران